تبليغاتX
Kevin Wood

Every Thing

دارین رو که همه حتماً می شناسین؟! اگه نمی شناسین بعد از این پست و دانلود آهنگ هاش حتماً یه طرف دار پر و پا قرصش می شید!

برای دانلود و خوندن به ادامه مطلب برید...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ Sun 7 Nov 2010ساعت 5:28 PM نويسنده Kevin Wood

از این آهنگ جدیده دارین خیلی خوشم اومد. خیلی شادم کرد عجیب!!!!

خلاصه گفتم شاید شما هم مثل من خوشتون بیاد

برای شنیدن آهنگ و گرفتن لایریکسش می تونید برید ادامه ی مطلب



برچسب‌ها: دارین, Darin Zanyar, Nobody Knows
ادامه مطلب
+ تاريخ Sun 13 May 2012ساعت 1:4 PM نويسنده Kevin Wood |

بنده هم دارم هدف مند میشم!

خداوند عاقبت امور را به خیر کند!!! :|

+ تاريخ Mon 30 Apr 2012ساعت 5:2 AM نويسنده Kevin Wood |

الان خبر بدی به گوشم رسید!!!

همین الان مطلع شدم که حیوان خونگی مون دار فانی رو وداع گفت!!!!

بعد از یک سال و اندی در کنار ما موندن یهو بی خبر رفت!!!

واقعیتش اصلا یادم نیست که از اول زندگیم تا حالا چند تا از این هنری ها داشتیم که شماره شو بدونم ولی از همه شون عمرش درازتر بود! 

اگه هنوز نفمیدین باید اعتراف کنم که حیوون خونگی ما همون ماهی عید بود!!! 

واسه عید پارسال خریدیمش و همه ی سختی ها رو بهش تحمیل کردیم که قوی بار بیاد و در نبود ما بهش سخت نگذره و همین طوری هم شد اما نمی دونم چطور یهویی!!! حالش خیلی هم خوب بود! معلوم نیست این والدین چه بلایی سرش آوردن و سر به نیستش کردن!!!


+ تاريخ Mon 16 Apr 2012ساعت 3:57 AM نويسنده Kevin Wood |

دوستان یه چند وقتیه (خیلی وقته) این قالب وبلاگم که از همون روزای اول انتخابش کردم فیل شده! 

می خواستم عوضش کنم با یه چیز بهتر که دیدم حوصله ندارم برای یه قالب وبلاگ برم کلی برنامه نویسی و کد جاوا یاد بگیرم! برای همین گفتم این چند تا قالب رو ببینید و یه نظری بدید! (حتی حوصله ی انتخاب کردن قالب هم ندارم! عجب تنبلی ام من!)

http://www.theme-designer.com/de/template16.htm

http://www.theme-designer.com/de/template20.htm

http://www.theme-designer.com/de/template41.htm


+ تاريخ Thu 29 Mar 2012ساعت 5:5 AM نويسنده Kevin Wood |

به سال تحویل رسیدم!!! :)))))))

سعی کردم از سال قبل بهتر باشه! (تا ببینیم چی پیش میاد!)

سال قبل (هنوز دو هفته از اون موقع نمی گذره) یادتونه که گفتم قراره یه جایی برم و اینا! رفتم نمایشگاه! نمایشگاه عکس! قرار بود یکی از استادهای عکاسی رو ببینم که متاسفانه نشد اما اتفاق جالب دیگه ای افتاد! همون جا نمایشگاه کاریکاتور هم بود! منم که جو گیر! یاد دوران کودکی افتادم که کاریکاتور می کشیدم! از قضا استاد کاریکاتوریست ها اون جا بود و منو به جمع شون دعوت کرد و با اونا آشنا کرد و قرار شد منم برم مثل اونا شم! منظور همون کاریکاتوریست شدنه! استعدادشو داشتم ولی حیف که ولش کردم و دیگه سراغ این چیزا رو نگرفتم!

از یکی از بچه ها شماره شو گرفتم ولی بدشانسی آوردم و پاک شد! :(( حالا نه میدونم اونا کجا میرن و نه پیگیر شدم ببینم این اطراف اصلا خانه کاریکاتور داره یا نه! 

اطرافیان که فهمیدن گفتن برو خیلی خوبه ولی خانواده گفتن بشین سر درست!!! :))))))

این چند وقته حسابی اهدافمو گم کردم! حال هم که نداریم! گفتم چقدر خوب میشد که به مغز ما هم یه الکترود وصل می کردن که شاد شیم و حال مون بیاد سر جاش! 


پ.ن. انقدر شوکول خودم که دارم می ترکم! یه دعایی جهت شفا بکنید! شفا نه ها! همون شفا! 

پ.ن. (پ.ن). فرق شفا و شفا رو می دونید دیگه؟! 


+ تاريخ Wed 21 Mar 2012ساعت 3:30 AM نويسنده Kevin Wood |

سال 90 که سال تحول نصفه شب بود خیلی بهتر بود چون مطمئن بودم اون موقع بیدارم اما امسال معلوم نیست فردا بتونم بیدار شم یا نه! 

البته مطمئنم آبجی خانوم با پتک و پارچ آب هم که شده بیدارم می کنه! 

پیشاپیش سال 91 مبارک! 

امیدوارم که به همه ی خواسته هاتون برسید و یه سال متفاوت رو پیش رو داشته باشید! 

به یاد سریال محبوب، امیدوارم که جادوی سال نو برای همه تون خوب باشه چون من یکی که خیلی بهش احتیاج دارم!


+ تاريخ Mon 19 Mar 2012ساعت 5:7 AM نويسنده Kevin Wood |

این چند روزه اشتباه های زیادی کردم که امیدوارم بشه اونا رو توی گنجینه ی تجربیات ذخیره کرد! 

از بس با آدمای درست و حسابی سر و کار داشتم که واقعا یادم رفته بود، چقدر تعداد آدمای نامرد می تونه زیاد باشه! 

من که هیچ وقت به هیچ بنی بشری اعتماد نداشتم این چند وقت انگار که شعر مارگوت بیگل رو خودم گفته بودم از بس که به همه اعتماد داشتم! 

دوست دارم اعتماد از دست رفتم دوباره به دست بیاد! اما خیلی سخته! 

با والدین رفتیم نمایشگاه که از این فکرها بیرون بیام اما اونجا بدتر شدم و تنهایی زدم بیرون! 

گاهی اوقات قدم زدن حالمو بهتر می کرد اما این روزها اونم چندان کمکی نمی کنه! (فقط خواب!)

گیرش می ندازم!!!


+ تاريخ Fri 16 Mar 2012ساعت 11:27 PM نويسنده Kevin Wood |

از اول صبح تو خونه هی اومدم و رفتم و گفتم و دستور دادم که باید امشب بریم بیرون توی جمع مردم! 

می خواستم امسال یه فرقی با سال های گذشته داشته باشه! این چند سال اخیر رو میگم که اصلا حوصله ی بیرون رفتن نداشتم! 

یاد بچگی هام افتادم که با خواهرم و پسردایی هام محله رو رو سرمون می ذاشتیم! خیلی حال میداد!

تو خونه هیچ خبری نبود! آبجی خانوم هم که کلا نبود! گفتم قرار نیست بریم؟ که به من فهموندن خودت برو! منم که عشق عکاسی می خواستم عکس بگیرم که اینم ماجرایی داشت! یادم رفته بود دوربینو شارژ کنم، هنوز دو تا عکس هم نگرفته بودم که شارژش تموم شد!

همین جور که با خط یازده به محل مورد نظر می رفتم انواع و اقسام گروه های مردم رو دیدم! همه که آهنگ گذاشته بودن و حال می کردن! البته همه فقط یه آتیش اونم وسط خیابون روشن کرده بودن و زیاد ترقه در نمی کردن!!! البته یه جاهایی هم مخصوص آدمای طرقه در کن بود که زیاد باهاش حال نکردم! از همه باحال تر پیرمردها بودن که از همه ی جوون ها شور و شوق بیشتری داشتن! خیلی حیف بود که ندیدید آخر شب چه جوری از روی آتیش می پریدن! اطراف هم که همه دست گرفته بودن و می رقصیدن که اونم صفایی داشت! 

خلاصه این که همه نوع آدمی توی جمع بود و از همه مهم تر شادی بود که همه یک دل و سرحال بودن! 

اتفاقات دیگه ای هم افتاد که متاسفانه دل خوشی ازشون ندارم و یادآوریش رو هم دوست ندارم که یکی شون ترکش خوردن من بود!!! البته صداش رو درنیاوردم چون در مقابل حوادث بعدی خیلی ناچیز بود! 

حرف های مغزم و اتفاقات بد رو می ذارم به حال خودشون چون نباید چنین روزی رو خراب کرد!


+ تاريخ Wed 14 Mar 2012ساعت 3:41 AM نويسنده Kevin Wood |

موهام بلند شده اندازه ی چی؟! همین الان مشاهده فرمودم!

هنوز یه ماه هم نشده که کوتاهش کردم! 

فکر کن حالا بعد یه عمری که فردا کار مهم دارم با این ریخت و قیافه برم! :)))))))

باحاله ولی برای مدل های روی مجله!!!

ببینیم فردا بالاخره چه گندی می زنم!!! :)))


+ تاريخ Wed 7 Mar 2012ساعت 4:55 AM نويسنده Kevin Wood |

فکم به شدت درد می کنه! خیلی وحشتناکه!

به گمونم دارم دندون در میارم! 

چقدر اعصابم قشنگه اینم قشنگ ترش کرده!!!

چند سال پیش دکتره می گفت فکت برای دندونات کوچیکه! الان اثرشو نشون داده!

فردا که تعطیله باید بسازم باهاش ولی هفته ی بعد میرم پیش دکتره بهش میگم در نیومده بکنش که همه ی دندون هامو به درد آورده!

از اینم شانس نیاوردیم! 


+ تاريخ Fri 2 Mar 2012ساعت 3:3 AM نويسنده Kevin Wood |

امروز از قرار معلوم سال گرد این وبلاگه و اون جور که معلومه هنوز مثل قبلی ها راهی زباله دونی نشده! 

واقعیتش اصلا نمی دونم چند ساله شده! ولی به گمونم 5 باشه! 

یاد اون روزایی افتادم که تازه این وبو راه انداختم و حال و روزم زیاد خوب نبود و گویا الان هم وضعیتم نسبت به اون موقع جالب تر نیست هر چند دوره ای که این بین گذشت بد نبود! 

با این که این پنج سال پستی بلندی زیاد داشت اما هیچ وقت دوست نداشتم روزهای بدو بنویسم! همیشه سعی می کردم که روزهای خوب، روزهای بدو پوشش بده! اما الان خیلی وقته که خوبی ها انقدر ناچیز شده که منم دیگه از عهده ی نوشتن شون بر نمیام! 

خیلی ها دیگه از من ناامید شدن و خیلی ها از کارهام سر در نمیارن! چیزی ندارم بهشون بگم چون هنوز خودم هم یه جورایی گم شدم! 

دلم هوای چند نفرو کرده که دیگه بین ما نیستن اما واقعا به صحبت کردن باهاشون احتیاج دارم! یکی از دوستای عزیزم که بعد از این که از دستش دادم تو این وبلاگ شروع به نوشتن کردم! هنوز هم نمیدونم که چه جوری دارم این چیزا رو اعتراف کنم و قراره تا کجا پیش بره اما دلم می خواد همین الان بکوبم روی دکمه ی ستوپ و دیگه ادامه ش ندم!


+ تاريخ Sat 28 Jan 2012ساعت 4:1 AM نويسنده Kevin Wood |

سلام!

خوبید؟! 

چه خبرا؟! 

حال من یکی که اصلا جالب نیست!

این چند وقته حسابی قاتی کردم! اعصابم هم که داغون! خونواده هم حسابی شاکی شدن! 

فعلا که حس هیچ کاری نیست!

الانم سرم به شدت درد می کنه! آخه هر وقت کله سحر پا میشم سرم درد می گیره! 

هنوز هم که هوا روشن نشده، منم حوصله ندارم برم لامپ روشن کنم! تاریکی بیشتر حال میده! 

دوست داشتم برم کتاب خونه ولی نمیشه! آخه تعطیله! این اطراف هم کلا کتاب خونه ای نیست! آخه چند سال پیش گفتن بچه های این جا خودشون می تونن کتاب بخرن و کتاب خونه رو منتقل کردن به یکی از شهرک های اطراف! باورتون میشه؟! 

اون موقع ها که مدرسه می رفتم، سر راه که برمی گشتیم کتاب خونه بود و بعضی وقت ها اون جا می رفتیم ولی الان تو این سرما کی میره این همه راهو؟!

دوستان مشتاق پیشنهاد خوبم! اگه پیشنهادی چیزی دارید دریغ نکنید!!! 


+ تاريخ Sun 22 Jan 2012ساعت 6:47 AM نويسنده Kevin Wood |

لابد قضیه ی مرد غواص رو یادتونه؟!

اینم از کتابش!



برچسب‌ها: دانلود کتاب The Playbook, Barney Stinson, بارنی استینسون, How I Met Your Mother
ادامه مطلب
+ تاريخ Fri 13 Jan 2012ساعت 5:12 PM نويسنده Kevin Wood |


دوستانی که سریال زیاد می بینن حتما با این کتاب آشنایی دارن! 
واقعا باحاله!
شامل 150 تا قانونه که یکی از یکی باحال تره! 
امیدوارم لااقل باعث بشه که لحظاتی رو شاد باشید!!! 



برچسب‌ها: دانلود کتاب The Bro Code, Barney Stinson, بارنی استینسون, How I Met Your Mother
ادامه مطلب
+ تاريخ Wed 11 Jan 2012ساعت 11:0 PM نويسنده Kevin Wood |




برچسب‌ها: دانلود کلیپ کمدی, Jim Carrey, جیم کری
ادامه مطلب
+ تاريخ Mon 9 Jan 2012ساعت 1:39 AM نويسنده Kevin Wood |

امروز با 5 روز تاخیر این قسمت جدید فصل دوم سریال شرلوک رو دیدم که خیلی چسبید! :)

خداییش خیلی حال داد! 

آخه بعد یه سال بیرون اومد! 

فقط نمی دونم چرا این شرلوک جدیده انقدر موزماره!!! 

عاشق برچسب های نیکوتین شم! 

این دکتر واتسون خوب خودشو تو هابیت جای بیلبو جا زده!

یاد بچگی هام افتادم که عین خوره کتاباشو می خوندم! خدایی اون زمانا چه حالی می کردیم با شرلوک هلمز! مخصوصا اون سریال قدیمی محبوبش با بازی جرمی برت! 



ادامه مطلب
+ تاريخ Fri 6 Jan 2012ساعت 4:19 AM نويسنده Kevin Wood |

با دیدن برف امشب یادم افتاد که کریسمسه! 

آخی!!! خارجی ها یکی از دعاهاشون برای شب کریسمس اینه که برف بباره! 

خب حالا برای ما بارید! البته کم!

حالا می تونیم چه نتیجه ای بگیریم از این اتفاق؟! 

نتیجه این که ما خیلی خارجکی هستیم!!!!!



ادامه مطلب
+ تاريخ Sun 1 Jan 2012ساعت 3:59 AM نويسنده Kevin Wood |

واقعا نمی دونم چی بگم! 

بعد یه عمری درست وقتی اومدم که حسابی قاتی کردم! 

این چند وقته خواستگاریه دختر عموم بوده که حالا فردا شب یه مراسمی دارن که من اسم شو نمی دونم ولی فکر کنم حلقه اینا میارن و یه جورایی شبیه نامزدیه ولی نمی دونم چیه!!! 

خلاصه این که قراره خونه ی ما باشه! و من نمی دونم چرا! ولی خوشم نمیاد از این وضعیت! 

امشب از وقتی که والدین برگشتن و این قضیه رو فهمیدم یه بند دارم فحش میدم! (البته تو افکارم!) آخه یکی نیست به اینا بگه به من چه که منو قاتی این چیزا می کنید! من اصلا حوصله ی این چیزا رو ندارم اونم تو این موقعیت! از اون موقع تا حالا هی دارم دور و ورم رو جمع می کنم و کتاب هامو مرتب می کنم. اصلا حوصله ی جر و بحث هم ندارم! آخه یکی به من بگه چرا؟!

از وقتی اتاق و کتاب هام جم و جور شده اصلا حس و حال خوبی ندارم! دوست دارم دوباره کتابام رو ولو کنم تو خونه و همه جا شلوغ باشه! (قبلاها فیلم هام هم همین حالتو داشتن) تازه بهم دستور هم دادن زود بخوابم که مثلا فردا کمک شون کنم!!!

می دونید چیه اصلا چرا این مراسمو نمی برن خونه ی عمه م؟! اونجا که خیلی بزرگه و همه ی مهموناشون جا میشه! بهشون میگم عمرا بذارم کسی بیاد این اتاق! میگن خودتم اضافه ای، پرتت می کنیم بیرون!!! به این میگن استبداد! 

فقط دعا کنید که بچه مچه نداشته باشن چون اصلا اعصاب شو ندارم! فک کن بیان تو این اتاق و به کتاب خونه و کتابام دست بزنن و یا کلا هر چیز دیگه ای، زنده شون نمی ذارم! آخه قبلا بچه ی پسر عمه م اومده بود که خیلی زلزله بود و کلا خیلی دوست داشتم شب بذارمش جلوی در که ببرنش! 

حالا اینا به کنار! بهشون میگم فرداشب من چیکار کنم؟ میگن لباس درست و حسابی می پوشی و میای کمک! میگم کمک چی؟! میگن پذیرایی!!! بعد از یه خنده ی طولانی گفتم عمرا! این همه آدم میان اینجا! خب به همونا بگید! من که از جام تکون نمی خورم! خداییش خیلی دوست دارم جیم شم و بزنم بیرون! حوصله ی خونه ی یه نفر دیگه رفتن هم ندارم! پارک رو ترجیح میدم! 

این اولین باریه که آرزو می کنم آبجی خانوم حضور داشت!!! آخه لااقل با هم یه مسخره بازی در می آوردیم و یه حالی می داد! 

خدا کنه پشیمون بشن بگن خونه ی عمه می گیریم! به جون خودم اگه اونجا باشه حتما میرم و کلی هم مسخره بازی در میارم همه بخندن!!! 

فعلا که باید یه صدقه ای چیزی بدم که فرداشب برای این اتاق اتفاقی نیفته! 


+ تاريخ Mon 19 Dec 2011ساعت 3:16 AM نويسنده Kevin Wood |

آخی!!!!!!

الان یه کمی بارون بارید دلم خنک شد!

آخه فکر می کردم هیچ وقت قرار نیست باورن بیاد!

تازه منو بگو که درس و کتاب رو ول کردم که بیام این خبر مهمو بدم!  

عجب بچه ی خوبی م من!  

 

+ تاريخ Wed 26 Oct 2011ساعت 3:30 AM نويسنده Kevin Wood |

تا حالا براتون پیش اومده انقدر هیجان زده باشید که چیزی رو بخورید که مدت هاست دیگه نمی خورید؟!

من امروز این طوری شدم!

انقدر هیجان زده بودم که چایی رو که رو به روم بود همین طوری سر کشیدم و اصلا یادم نبود که من مدت هاست چایی رو ترک کردم!

جالبه که تا چند ساعت بعدشم اینو نفهمیدم!

داشتم فکر می کردم که یهو به این قضیه پی بردم و تا الان هم تو کفش موندم!

هر چی فکر می کنم نمی تونم بفهمم چطور یادم رفته بود که چایی نمی خورم؟!

 

+ تاريخ Thu 6 Oct 2011ساعت 8:38 PM نويسنده Kevin Wood |

امروز چند تا کلیپ برای دانلود می ذارم که در مورد ورزش کششیه. حالا اگه دوست دارید کش بیاید می تونید از این حرکت ها انجام بدید!

منظورم از کش اومدن جدا از همون خود قضیه ی کش اومدن، قد بلند شدن هم هست!

برای دوست عزیزی که درخواست کتاب چگونه قد بلند شویم رو کرده بودن. به جون خودم فعلا حسش نبود که اسکنش کنم؛ یه وقت دیگه!

برای دانلود برید ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ تاريخ Fri 16 Sep 2011ساعت 1:49 AM نويسنده Kevin Wood |

بنابر تصمیمات قبلی گرفته شده امروز رفتیم کوه و چه حالی داد این کوه رفتن!

دو هفته قبل هم رفتیم ولی حسش نبود که بنویسم و زیاد هم فرقی نداره با این بار چون همون جا رفتیم و همون جا نشستیم و همون...

صبح بسیار زود که از خواب پا شدیم و به طرف محل قرار عازم شدیم. جالبه که هنوز شب بود و کاملا تاریک!

دوستان هم که بعد از چندی رسیدن و در اون تاریکی شبانه، کورمال کورمال به طرف کوه راه افتادیم (البته بیشتر جاده بود!)

در تاریکی که هیچ شکی نیست چون مجبور به روشن کردن چراغ قوه شدیم و مدام حرف از این بود که یه نفر کم شده (یا اضافه شده!)

پسر خاله جان هم که کلا دید در شب شون کار نمی کنه! (برعکس من که دید در روزم کار نمی کنه!) و کلی مزه پروندن های همه در این وضعیت!

یه گروهی هم پشت سرمون بودن که حتی به اون بیچاره ها هم گیر می دادیم و کلا به هر موجودی که می دیدیم گیر می دادیم!

کم کم که هوا روشن تر می شد نطق پسرخاله هم بازتر می شد که این هم برای خودش ماجرایی داشت!

خلاصه تا رسیدیم یه آفتاب داغی در اومده بود که همچین آدمو می سوزوند ولی عجیب این که وقتی بساط پهن کردیم و نشستیم خیلی سرد شد و تا برگشتن همین جوری بود...

رفتیم کنار چشمه های معدنی از کوه در اومده که به قول بچه ها، آب همه شونو دزدیدن، یه صفایی به سر و صورت دادیم و به جایگاه اختصاصی همیشگی کوچ کردیم که زیر درخت های اون ور بود...

این بار رو از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که هر کی چی بیاره که مثل بار قبل کلی بارکشی اضافه نکنیم! آبجی خانوم به هر کدوم فرموده بودن که کی چی بیاره و خلاصه این که تموم راه حرف از این بود که اونی که قرار بود نون بیاره (پسر دایی) اگه نیاد چی می شه! البته این بیشتر مربوط به شب قبلش می شد ولی توی راه هم مابقیش زده شد!

مثل همیشه همه هلاک خوردن بودن و می گفتن زود باشین سفره! صبحانه ای خوریم که جاتون خالی در حد اعیان! انقده ما به شکم مون در کوه اهمیت میدیم! حتی وقتی هم که شوخی می کردیم بعضی ها هم چنان مشغول خوردن بودن و می گفتن فعلا نه! بذار بخوریم! تازه به این هم پی بردیم که دختر دایی تموم طول راه رو سر کارمون گذاشته و کیکی نیاورده!

بعد از خوردن هم که هر کی به طرف پهن شد و کلا همه افقی شدن! و به طرز فجیعی مسخره بازی در میاوردیم که هر کسی که از اون طرفا رد می شد رو وادار به تعجب و خنده می کرد! از این حالت ها هم عکس های دسته جمعی گرفتیم که برای آیندگان مدارکش موجود باشه!

این مراسم خیلی طول کشید ولی من حوصله ندارم که به همون اندازه بنویسم! پس فاکتور می گیریم از بقیه ی جریان ها به جز این که همه به من خیلی گیر داده بودن...

برای برگشت که آماده شدیم دوباره رفتیم کنار چشمه و تا مرز ترکیدن آب خوردیم!

موقع برگشت هم که به حدی هوا گرم بود و آفتاب می سوزوند که چش و چال مون در اومد!

من و پسر خاله بزرگه که داشتیم از هم عکس می گرفتیم و خودمون رو جاودانه می کردیم، بقیه گم و گور شدن! یعنی همون به راه شون ادامه دادن و اصلا برنگشتن نگاه کنن ببینن ما داریم میایم یا نه!

ما هم که دیدیم جا موندیم گفتیم نامردی نکرده باشیم، تا تونستیم عکس گرفتیم!

بعد هم که کلی گپ زدیم و به جمع بقیه پیوستیم کلی هم عکس دسته جمعی گرفتیم!

تازه وقتی که عکس می گرفتیم یه مرد باحال رو دیدیم که با وسیله ی نقلیه ی ابتداییش (خر) داشت رد می شد و تا دید که پسر خاله جان داره ازش عکس می گیره خودش اومد جلو وایساد و بعد از عکس گرفتن هم گفت که بیار ببینم چه جوری شده! خلاصه آدم باحالی بود!

وقتی که دوباره به میدون محل قرار همیشگی رسیدیم از این روز و مقایسه ش با دفعه های قبلی به یه نتیجه ی خیلی مهم رسیدیم! این که کوه رفتن ما مساوی با خوردن و خوابیدن! تازه انقدر پرروییم که برای دفعه ی بعد هم برنامه ریزی می کنیم و قرار مدار می ذاریم!

تا باشد از این کوه رفتن ها!

 

+ تاريخ Fri 9 Sep 2011ساعت 8:32 PM نويسنده Kevin Wood |

چند وقت پیش، چند تا از دوستان ازم خواستن که کتاب های دوران کودکی خودمون رو برای دانلود بذارم که هم تجدید خاطرات بشه و هم دوباره به اون کتاب ها دسترسی پیدا کنن...  

این بار یکی از کتاب های مورد علاقه ی خودمو می ذارم که جزء اولین کتاب هاییه که خوندم. دقیقا یادم نیست چندمین کتابه ولی مطمئنم که بعد از این که مدرسه رفتم (خوندنو یاد گرفتم) اونو خوندم و کلی هم حال کردم...  

ما که بچه بودیم کتاب های روسی خیلی مد بود؛ البته فکر می کنم بیشتر برای نسل قبل تر از ما مد بود چون اون موقع بیشتر مترجم ها روسی بلد بودن و کتاب های کودک و نوجوان بیشتر روسی بود... 

کتاب دایی فیودور، سگش و گربه اش که با عنوان خان دایی و گربه اش ترجمه شده و فکر می کنم حدود سال هفتاد و پنج چاپ شده رو این بار برای دانلود گذاشتم.

تقدیم به همه ی اونایی که به خاطرات دوران کودکی شون احترام می ذارن...

 Eduard Nikolayevich Uspensky - Uncle Fyodor, His Dog and His Cat

برای دانلود برید ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ تاريخ Mon 29 Aug 2011ساعت 2:27 AM نويسنده Kevin Wood |

امروز یعنی دیروز چون شب از نصفه گذشته! شام خونه مادربزگ مهمون بودیم. البته اونا میگن افطار ولی برای من همون شامه!  

من که مثل همیشه حال خونه بودن (حالا خونه ی هر کی) رو نداشتم وسط راه گفتم من رو از ماشین بندازید پایین می خوام برم ولگردی! (البته همه ی این ها استعاره از در بین مردم بودن و پیاده رفتن و عکس گرفتن از دور و اطرافه)  

بعد که کلی مناظر اطراف رو ثبت کردم و مردم رو جاودانه کردم رسیدم دم در دانشگاه علوم پزشکی. اون جا یه عکس بسیار باکلاس از در ورودی و تابلو گرفتم که بدم به آبجی خانوم حال کنه! ولی از بخت بد نگهبان های ورودی دانشگاه که روز تعطیل هم ول کن نیستن گیر دادن و گفتن بیا این جا (بینیم بابا!)

بعدشم گفتن که حق نداری از دانشگاه عکس بگیری و باید مجوز داشته باشی!  

منم که ناباورانه خنده م گرفته بود فکر کردم دارن منو سر کار می ذارن و همین جوری می خوان تفننی کنن. گفتم جدی که نمی گید؟! گفتن کاملا قضیه جدیه و ما برای خودت میگیم چون بهت گیر میدن و تا الان دوربین ها ضبط کردن و کلی حرف دیگه که من اطراف رو نگاه کردم و هیچ دوربینی ندیدم و گفتم که به جون خودم سر کاریه! (البته تو ذهنم) اونا هم که ول کن نبودن و رگ و ریشه ی منو در آوردن و مثل ندید بدید ها چسبیده بودن به این که باید عکس رو حذف کنم!  منم که از سر بیکاری عکس می گرفتم اهمیتی به این قضیه نمی دادم اما گفتم بذار یه خورده دیگه سر کار باشیم!

هر چند عاقبتش مجبورم کردن عکس ها رو پاک کنم اما باز هم فکر می کنم که یه جورایی الکی گیر دادن چون ما از بچگی توی دانشگاه (علوم پزشکی نه) ول می گشتیم و عکس می گرفتیم و تا این سن کسی نه مجوز خواسته و نه جلوی ما رو گرفته!

 پ.ن: روز ۱۹ August روز جهانی عکاسیه!

 

+ تاريخ Sat 20 Aug 2011ساعت 3:53 AM نويسنده Kevin Wood |

سلام

همون طور که گفته بودم اومدم تا اون چه رو که قول داده بودم انجام بدم!

چند تا کلیپ آموزشی خیلی کوتاه از اسکیت گذاشتم که این تابستون برید تمرین کنید حال کنید!  

البته بیشتر برای علاقه مندانه چون مگه بی کارید برید سر و دست خودتون رو بشکنید؟!  

به هر حال اینم از دانلود کلیپ اسکیت لطفا دیگه خواهشا کچلم نکن! (ویژه ی اونی که خودش می دونه!)

 برای دانلود برید ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ تاريخ Wed 10 Aug 2011ساعت 2:48 AM نويسنده Kevin Wood |

سلام

چه خبرا؟

بعد از یه چند وقتی دوباره اومدیم یه چرت و پرتی در کنیم!  

اومدم بگم به بعضی از دوستان قول داده بودم یه چیزایی رو برای دانلود بذارم که تا چند روز دیگه رو به راهش می کنم. ببخشید اگه دیر شد. هم خودم حوصله نداشتم هم این که اینترنت رو یکی زده بود ناک اوت کرده بود کلی خرج گذاشت رو دست مون!  

البته منظورم از یکی خودم نیست ها!

یکی قصد داشته به حریم کامپیوتر ما نفوذ کنه که زده اینترنت مون رو از رده خارج کرده!  

فعلا تا بعد...

 

+ تاريخ Mon 8 Aug 2011ساعت 2:43 AM نويسنده Kevin Wood |

امروز یه اتفاق بد افتاد!

اتفاقی که الان هم هنوز باور نکردنیه!

هنوز هم فکر نمی کنم که واقعیت داشته باشه!

یه نفر مرد!

کاری ندارم به این که اون آدم خوب بود یا بد یا این که محبوب بود یا نه اما باز هم نمی تونم باور کنم!

حالا دیگه بچه هاش تنهای تنها شدن!



+ تاريخ Fri 17 Jun 2011ساعت 8:30 PM نويسنده Kevin Wood |

خیلی حالم بده! دارم می میرم!

بعد از چند قرنی از اول سال هی گفتم دست جمعی بریم کوه و برای امروز برنامه گذاشتیم. از بد ماجرا دیروز، پریروز سرما خوردم و بسیار حالم بد شد و نتونستم برم! 

از اولش هم که سرما خوردم هی به بنده گفتن نیا ولی من گفتم نه من میام؛ استراحت می کنم تا اون موقع خوب می شم. ولی دیشب انقدر حالم بد بود که چند دقیقه یه بار از خواب می پریدم و اساساً وضعم داغون بود. فکر می کنم چند سالی میشه که سرما نخوردم و الان کلاً اساساً منو گرفته. وضعم جوری بود که همون نصفه شب پا شدم و به آبجی خانوم گفتم من نمیام! خودتون برید! و این که خودت به این حقیقت اشاره کنی که نمی تونی بری تا این که دیگران نذارن بری خیلی وحشتناکه و واقعاً بدتر از مریضی، ناراحتت می کنه!

البته امروز که بعضی هاشون بیدار نشدن و نرفتن ولی منی که خودم تلاش می کردم بریم خیلی...

جالبه دیروز صبح که با دوستم رفتیم بیرون این اطراف رو بگردیم اصلاً حالم بد نبود و کلی هم خوب بودم ولی یهویی شب ش حالم بد شد! گفتم حالا ما یه بار می خواستیم کلاس بذاریم بگیم درس می خونیم نریم مهمونی! ولی چنان سرمایی خوردیم که به ما نشون داد ما همچنان درس نمی خونیم!

حالا نمی دونم فردا برم بیرون یا نرم چون امروز برام مهم تر بود. البته باید ببینم احوالاتم چه جوری میشه!

 

پ.ن. دوستان شرمنده اگه این همه مدت نتونستم سر بزنم و بیام و ممنون بابت نظرات! الان که حالم بده باید برم ولی بعدا سر می زنم به همه!

 

+ تاريخ Fri 1 Apr 2011ساعت 6:2 PM نويسنده Kevin Wood |

امروز باید روز خیلی خوبی باشه ولی نیست چون هیچ فرقی با روزهای دیگه نداره و جالب این جاست که امروز آزمون داشتم! هه!  البته خیلی صفا داشت و بعدش هم با یکی از دوستان که پاشنه ی حرف زدن رو از جا کندیم و به زور برگشتیم! البته من رفتم خونه مادربزرگ، چون گفتن برنگردی خونه! مستقیماً برو! البته زیاد از محل آزمون دور نبود و ما هم یه خورده پیاده روی ظهرگاهی کردیم!

فکر می کردم که قراره همه باشن اما مثل این که فقط ما بودیم! ولی پسرخاله جان مستقیماً از شهر کسب علم و دانش شون اومدن این جا و ما هم نذاشتیم که برن یه جای دیگه مهمونی و نگه شون داشتیم!

آبجی خانوم هم به بنده گیر دادن و من رو به زور پای درصد تعیین کردن گذاشتن و کلی از هنر تست زدن و فایده ی درس خوندن گفتن و با پسرخاله هم صدا شدن که خجالت بکش و درست رو بخون! البته این رو که همیشه به من میگن چون من درصدهام پیشرفت داشت!

شب ش که بقیه هم اومدن و شام رو در کنار هم صرف کردیم و طبق معمول با پسرخاله جان به بحث شیرین آخرین فناوری های روز و برنامه های جدید پرداختیم!

بعدش هم که مادربزگ ما رو شب نگه داشتن و نذاشتن برگردیم!!!

این هم از قانونی شدن کارت شناسایی ما!

 

+ تاريخ Sat 29 Jan 2011ساعت 2:30 AM نويسنده Kevin Wood |


وب وبلاگ